من جین هستم

دیوانگی

من جین هستم

دیوانگی

کظم غیظ و این حرفا و پیرمرد جالب

تحمل شنیدن هیچ مکالمه ای رو ندارم.دلم میخواد مهربانو با تیمسار هیچ شوخی  ای نکنه. چون شوخیاش بیشتر شبیه  کل کل و دست انداختنه........البته شایدم واقعا دست انداختن شوخیه نمیدونم اما به وضوح دارم میبینم که اعصابم ضعیف شده  اخلاقم که دیگه داغوون!

موقع شام ونهار کارمون این شده به مهربانو چشم غره بریم که حرف نزنه بهش میگم فقط تو سکوت غذا بخوریم از همین شوخیاتون جنگ درست میشه بعدم واقعا تحمل شنیدن هیچ صدای اضافه ای ندارم.

چند روز پیش لوسین اوقاتش تلخ بود و از مهربانو دلخور شده بود و زود خوابید و وقتی از مادرم علت رو پرسیدم گفت : سر حرف زدن موقع ناهار از من ناراحته میگه حرف نزنین غذا بخورین پسره چه حرفا میزنه تحویل نگیر.........

اما من روم نشد ینی حوصله نداشتم بگم اتفاقا نظر منم همینه...... بعضی وقتا مجبور میشم بگم سیرم و بخوابم و بعدا که تنها غذا میخورم انگاری که پدرم دلخور میشه.

دلم نمیخواد هیشکی رو ناراحت کنم اما میکنم!خیلی بداخلاق شدم. از اینکه بین پدر ومادرم قرار گرفتم آستانه صبرم لبریزه.نمیشه هم به حال خودشون گذاشت.اگه بخاطر من نبود تا حالا هم آشتی نمیکردن هرچند الانم عین دمل چرکی می مونن که فقط روش پانسمان شده.برای من دیگه  صرف اینکه مادر وپدرم با هم مشکل دارن اونقدر مهم نیست بلکه تبعاتش دامنگیر ما شده.چند روز پیش تیمسار از لوسین ناراحت بود که چرا خونه نمیای؟صبح تاشب کتابخونه و غیره شب  میرسی خونه میخوابی پس کی تو رو ببینیم؟

فقط همین تبعاتش منو عین بمب ساعتی کرده که هر آن ممکنه  کنترلم رو از دست بدم....من! عصاره آرامش سابق ٬ بمب ساعتی  حال حاضر!

دیروز کمردرد داشتم اما مهری دلش میخواست منوببره بیرون برام خرید کنه!خخخخ

تو مترو یه خانوم بود که بچه بغلش بود و ساک و.....سرپا بود .داشتم دل دل میکردم که با این کمردرد بلند شم یا نه و آیا جایی هست که حداقل تکیه بدم؟ مهربانو زود فهمید و به خانومه گفت :ببخشید من کمردرد دارم اگه بچه تون بغل من میمونه بدینش نگهش دارم؟ اون خانوم هم تشکر کرد و گفت نمیمونه.......بعد فورا یه خانوم مسن شیک وپیک که کنار من نشسته بود رو کرد به من و با یه لحن اندرزگونه و یه قیافه ی "بلللدم بلللدم و ادم فرهیخته ای هستم ولی تو نه! " به من گفت : شما جوونی٬ این خانوم بچه داره اگه بلند شی و اون بشینه اشکالی  نداره  نه؟و یه ژست بافرهنگی هم واسه ما گرفت!

من اول لبخند زدم و خواستم جواب بدم که اگه مهری وسط حرفم نمیپرید و نمیگفت کمر من مکشل داره٬ قطعا یه جوابی بهش میدادم که دفعه دیگه موقع اندرز کردن یه آدم درست حسابی پیدا کنه

اون خانوم هم حتما به خودش گفته مادر و دختر داغونن

میدونم این رفتارام بده اما انگاری اونقدددر واستادم تا بارم کردن که الان درحال انفجارم دست خودم نیس  انگاری.

بعد از اینکه از مترو بیرون اومدیم درمورد همین موضوع به مادرم گفتم.گفتم من یه واکنش دیگه ای به اون خانوم نشون میدادم اگه شما پیش دستی نمیکردین و گفتم نمیدونم چرا اینطوری شدم انگار همه حقی از من خوردن و در حال انفجارم.

قبلا اینطور نبودم خیییییلی آروم بودم استادام به من میگفتن" عصاره آرامش" چطوری انقدر وحشی شدم؟ یه وحشی زودرنج!

توی راه با مادرم درمورد چیزایی که توی اودیانا خوندم حرف زدم  در مورد اون آیات و روایتها و کظم غیظ و......گفتم پیش خودم فکر میکنم ٬ این روزها  خیلی فاصله دارم با یه آدم یه کمی خوب!

مادرم گفت:اون خانومه تو مترو خانوم خوبی بود بعضی وقتا آدمها اولش اینطور به نظرمیان درحالیکه برعکسش هستن مثلا اینجایی که میریم خریدمقنعه یه پیرمرد هست که من اولش فکر کردم بداخلاقه اما بعد متوجه اشتباهم شدم

وقتی مارفتیم داخل مقنعه فروشی پیرمردی که مادرم میگفت رو دیدم بهش گفتم مقنعه بلند میخوام گفت: بلند تا زانو؟

شاخ درآوردم مادرم گفت:نه حاج آقا من که قبلا بهتون گفتم ما از اوووون بلندا استفاده نمیکنیم.


من رفتم پرو و اومدم به پیرمرد گفتیم از همین ٬ مشکیش رو هم بده.......وقتی گذاشت ٬ گفت :خوب شما میدونین که یک مشکی و یک سورمه ای میشه ۲تا؟

همچین جدی اینو پرسید که گفتم پیرمرد دچار زوال عقله! بعد فهمیدم شوخی کرده.

بعد به من گفت : من درس آخوندی میخوندم وسالها تحقیق کردم واسلام رو به ارث نبردم  و خودم بهش رسیدم خودم خدا رو باور کردم گفت  وقتی طلبه بودم استادمون گفته هرکی مقنعه بلند پوشید میره بهشت اما اون یکی استادمون گفته این حکم نقلیه وعقلی نیست

(منم دارم با جدیت گوش میدم) چون مقنعه که اونقدر بلند باشه رو پل صراط پات گیر  میکنه میوفتی!

من دیگه وا رفته بودم اخه پیرمرد کت وشلواری بود و لحنش و قیافه اش جدی بود اما  در اصل شوخی میکرد!


هیچی دیگه بعدم سن دختر گل ! رو که من باشم  پرسید از والده و بعد گفت ماشاالله بهش دبیرستانی میخوره!

فکر کنم سرش در ابروهامه که دیگه از پاچه بزی رد کرده ومن قصد آرایشگاه رفتن ندارم