بزرگه زنگ زد.هر وقت باهاش صحبت میکنم بعدش حالم بد میشه.
احساس میکنم داره به ذهنم تجاوز میشه.تخلیه اطلاعاتیم میکنه و باعث مرور خاطرات بد میشه و بعد پایان تماسش هم من بخاطر حال خرابم ٬ با گفتن جمله "هر وقت با بزرگه حرف میزنم حالم بد میشه" به لوسین و ادامه صحبت با لوسین درباره بقیه و بزرگه حال خودمو از خودم به هم میزنم و.......حس بدیه.
بعدش از همه بدتر به من میگه : مواظب لوسین باش !
اولا من خودم تا جایی که توانم باشه انجام میدم.
دوما یکی باید فکر من باشه.لوسین یه اشتباهی کرده و توی یه وضعیتی افتاده که اگر من مرتکب شده بودم هیچکس دیگه منو نمیشناخت اما لوسین تو وضع بهتریه لااقل یه جین هس یه مادرش هس که حواسش بش باشه ولی من چی؟
سوما میخواستی از این خونه فرار نکنی تو که خیلی به برادرت اهمیت میدی!!
بعد وقتی بش میگم :یکی باید فکر من باشه و لوسین مشکلی نداره اما اگه من اشتباهی انجام بدم همه همزمان منو بایکوت میکنن یا اگه یکی باهام قهر کنه همه باهام قهر میکنن.....میگه: نه ! من هیچوقت اینکارو نمیکنم کافیه به من بگی!
یکی نیس بگه توخودت عامل افتراقی! بعدشم تو کجا هستی؟ اون سر دنیا! تو به چه درد من میتونی بخوری؟ به قول تیمسار:بچه مجازی!
چه دردیمو با یه داداش اسکایپی میتونم شریک شم؟
ما پشت تلفن هیچ حرفی نداریم به هم بزنیم و ساکت میشیم.....