مامانم خیلی شب ها میره باغ دوستش می مونه ،دیشبم رفت، الانم بابا داره میره باغ دوستاش ، کلا ما بچه ها به یه ورشون هم نیستیم . زن و شوهر جفتشون بی کارن نفری یه ماشین انداختن زیر پاشون هر روز به ددرن اونوقت من با این خونه خارج شهر اسیر اینام که کی می رن بیرون تا منم ببرن جالبه که وقتی با مامانم بیرون نمیرم و میگم نمیخوام اسیر دست شماها باشم مامانم میگه خب منم اسیر توعم ، میگم همینطوریش که میگم نمیخوام تو منو برسونی میگی اسیر منی ، پس حق دارم نخوام باهات بیام و منت به سرم بذاری. باید بهشون بگم شما دو نفر منو اسیر و ذلیل کردین که خودتون هم از اسیری در نمیاین و روز به روز تو این سن بدبخت تر میشین چون بچه ها هم در حق پدرمادرشون دعا میکنن .