دلم تنگ شده واسه اون روزا که با مامانم بیرون می رفتیم. حیف . حیف که دیگه نمی تونم. هیچ حرفی ندارم و محور گفتگوهای مامانم هم بابامه. منم قبلا می تونستم همراهیش کنم ولی الان نمی تونم. وقتی زنگ میزنه خونه ، موقعی که یه کم مکث میکنه فشار خون من میره بالا ، میدونم میخواد چی بپرسه و اون با تردید و احتیاط با یه لحن همیشگی و تکراری می پرسه : تنهایی؟
و من میخوام تلفن رو بکوبم زمین.