من جین هستم

دیوانگی

من جین هستم

دیوانگی





دلم تنگ شده واسه اون روزا که با مامانم بیرون می رفتیم. حیف . حیف که دیگه نمی تونم. هیچ حرفی ندارم و محور گفتگوهای مامانم هم بابامه. منم قبلا  می تونستم همراهیش کنم ولی الان نمی تونم. وقتی زنگ میزنه خونه ، موقعی که یه کم مکث میکنه فشار خون من میره بالا ، میدونم میخواد چی بپرسه و اون با تردید  و احتیاط    با یه لحن همیشگی  و تکراری  می پرسه : تنهایی؟ 

 و من میخوام تلفن رو بکوبم زمین.