به هم ریخته بودم اعصابم خورد بود. نمی فهمیدم چرا . خیلی فکر کردم که چرا اعصابم خورده. بالاخره فهمیدم . کسی که کل روز رو با زیرپوش و پیژامه و سر و روی به هم ریخته و صورت نشسته ، گوشه ی کاناپه افتاده بود و دهنش بو میداد ، قیافه ش رو به شکل عجیبی درآورد و لباش رو غنچه کرد و دوتا انگشتش رو به هم چسبوند و جوری که قربون صدقه یه بچه میرن بهم گفت : قربون اون رژ لبت :|||||