خسته شدم خسته ام از این حجم تکرار و پوچی . از تو نقطه پایان ایستادن و دیگه هیچ انگیزه ای نداشتن. صبح که میشه نمیدونم چرا باید چشمامو باز کنم. برای سر و کله زدن با همون آدما و همون مشکلات. حس اینو دارم که هزار سال عمر کردم و دیگه واقعا بسه !
فکرم هزار جا میره و فکر میکنم اگر به یه مخدر دسترسی داشتم که می تونست منو از حصار این زندگی تکراری بکنه، یه چیزی که بتونم زندان این خونه رو تحمل کنم ، احتمال زیاد ازش استفاده می کردم...