روی سطح موندن کار خیلی چالش برانگیزیه برام
دیشب یک دزد توی خونه ی ما جشن تولد گرفته .
صبر کردم اون زن و مرد به خواب برن ، یک کیک من درآوردی با یه شمع من درآوردی تر فراهم کردم ، لباسی عوض کردم ، پشت در صندلی گذاشتم ، با هندزفری موزیک گوش کردم و در سکوت رقصیدم بعد سالها شمع تولد فوت کردم. فکر کردم اینو به خودم بدهکارم . خوب هم شد چون خیلی از فوت کردن شمع ذوق کردم طوریکه چند بار روشنش کردم تا فوتش کنم . اما الان روی دست خودم موندم... کاش یکی از چیزایی که سفارش دادم امروز برسه و یه کم بکشم بالا .
کمی عذاب وجدان داشتم که چرا اونقدری انرژی و حال خوب ندارم که اون زن و مرد رو هم خوشحال کنم گرچه اینا کاراییه که ادم دوس داره دیگران براش انجام بدن . لااقل من اینطورم .