من جین هستم

دیوانگی

من جین هستم

دیوانگی

خودخواهی



دلم میخواد به خاطر پدر مادرم برم  مشاوره .پریشب پسربزرگه و خونواده اش رفتن.خوب یا بد . تا  اونا بودن  این زن و شوهر با هم خوب بودن . در واقع تیمسار سعی میکرد خوب باشه و مهری هم به رو خودش نمیاورد. به محض اینکه این بندگان خدا رو بردن فرودگاه و برگشتن از این رو به اون رو شدن ! بابام یک کلمه هم حرف نمیزد حتی با من! ینی ازش سوال میپرسیدم یا جواب نمیداد یا با سر جواب میداد. دو شب هم هست که رو زمین میخوابه تو حال. دیشب که اومدم خونه ازم پرسید : مامانت دیشب بهت میگفت زیاد جواب میدی ،‌  واسه چی بود ؟

یک کم فکر کردم  علت غشقرق (؟) دیشب مهری خانوم چی بود؟ یادم اومد! گفتم : داشتم برای خودم و شما  برانی درست میکردم مامان  گفت  فلفل هم  بریز،‌ من گفتم ما فلفل نمیخوایم .

با لحن خیلی معمولی ها ! شاید حتی با خنده ........ولی مامانم ناراحت شد  روز بعدش پیش از اون که تو خیابون سرم داد بیداد راه بندازه   و آبروریزی کنه گفت  دیشب که  بهت توپیدم و  گفتم تو اتاقم نیا  ،‌ اعصابم خورد بود از دست بابات و کاراش. 

ولی وقتی بابام ازم پرسید چرا مامانت بهت گفت زیاد جواب میدی و منم براش توضیح دادم ،‌ باورش نشد و گفت: حتما چیز دیگه ای هم بوده و  ولش کن نمیخواد بیشتر توضیح بدی چون من سوالم جدی نیس.

بعد امروز که  بابام اومد خونه و دید مهری نیست  و تا شبم نمیاد گفت: وقتی میام خونه میبینم مامان نیست چقدر خوشحال میشم !

یک کلمه حق ندارم توضیح بدم که مامان و کاراش و ناراحتی های بی موردش که الکی سر من خالی میکنه چقدر رو  اعصابمه اما باید این چیزا رو بشنوم !  تا جایی که یادمه این محترمانه ترین رفتار پدرم بوده وقتی که من میخوام از خودم دفاع کنم و گرنه باقی موارد با " ساکت شو "  و " خفه شو "  کارشو پیش میبره .

بعد همین ایشون  هر موقع میخوام حرف بزنم  و از خودم دفاع کنم نمیذاره  و میگه : تو این خونه هر کس میخواد فقط خودش حرف بزنه !

شدم توپ تو زمین جنگشون بدهکارم هستم بهشون!


الان به تیمسار میگفتم  یادتونه لی لی  تا از خواب بیدار  میشد و میاوردنش تو اتاق سریع میخندید برامون؟

میگه :آره  دوست داشتی  توهم اینطوری بودی؟

گفتم  ببخشید من که از خواب بیدار میشم باید همش  از خودم  بپرسم  حالا از اونوقت که خواب بودم چی شده و الان وضعیت چطوره و کی تحویلمون میگیره  کی باز تو موده ؟


-الهی  بمیرم 

+ خدا نکنه



همین ؟ الهی بمیرم ؟ حداقل تلاش  کن خودتو درست کن !



پ.ن :

پسربزرگه میگفت من همیشه احساسم اینه که  جین  ازدواج میکنه و از ایران  میره .

من خودمم همیشه احساسم اینه  که یه روز خیلی دور میشم .