روز جمعه ای از خواب بیدار شدم رفتم بیرون چشمام باز نمیشد دیدم تیمسار رو کاناپه نشسته کتاب میخونه . یه نگاه انداختم تو اتاق خوابشون مهری نبود در حالیکه یک چشمم بسته بود یکی باز رو به تیمسار گفتم : سلام .... اون یکیتون کو ؟
خندید . گفت ماشین که دست زن بدی همین میشه دیگه معلوم نیس کجا رفته .
حوصله نداشتم ارشادش کنم هیچی نگفتم رفتم پی کارم .
مهری که با من قهر بوده پیغام داده : جینی جان میخوام کرفس بپزم گوشتا که پخت زیرشو خاموش کن.
حالا برگشته خونه .هیچ کدوم نمیدونستیم کجا رفته .با خودم گفتم وقتی خودم میزنم بیرون و حالم خوش نیس وقتی میبینم هیچکس نگرانم نشده و ازم نپرسیده کجا بودم ، شاید احساس ازادی کنم اما ته دلم میگیره. فکر میکنم همه میخوان بم بگن برامون مهم نیستی. بنابراین پرسیدم ! پرسیدم کجا رفته بودین مامان؟
" رفته بودم راه رفتن " !!!!