دکتر بهزاد چاووشی که نظر خاصی روش ندارم ( انگار که نظرم خیلی مهمه)یه سری استوری گذاشت راجع به تاثیر باور به آسیب در افزایش علائم اون آسیب در شخص، که قبلا بارها بهش فکر کرده بودم و به نظرم بحثی توش نیست . جالب بود.
دوباره به پشت بوم پناه بردم و خودخوری میکنم. صدای سگها و شغالها رو که میشنوم عصبی تر میشم از اینکه حتی نمیشه زد بیرون. به خودم میگم سعی کن به یاد بیاری که امروز ظهر چطور خودت رو آروم کرده بودی؟ چطور آروم کرده بودم چطور آروم کرده بودم...آب داغ میریخت روی تنم وگمونم نیم ساعتی بود که کلی چیز میز به موهام زده بودم به نیت اینکه صاف بشن و دقیق تر قیچیشون کنم. نیم ساعت به کاری که تمرکز میخواست مشغول شده بودم . به جای اینکه صدای گلایه های خودم رو در مغزم بشنوم انگار که دارم برای دیگری تعریف میکنم،صدای دلداری دادن و آروم کردن خودم رو میشنیدم. به خودم میگفتم اشکالی نداره ناراحت نباش خودت رو بیش از این آزار نده این حق تو نیست، حالا که اینطوریه، چه کار میشه کرد ، هر کاری بکن که کمتر غصه بخوری در این زندگی اجباری. ولش کن... و هی موهامو ماساژ دادم . باید برای اینکه اروم شم به خودم بگم قرار نبوده عدالتی باشه، اون ادم از اول قرار نبوده تو رو ازار نده. خدایی اگر باشه قول نداده بوده عدالت باشه.اون خدایی که حس کردی از اول هم تو رو دوست نداشته پس چیزی نبوده که از دست بدی... و قیچی شون کردم.
برای خودم یک لیست تو دو خیییلی ساده و اولیه نوشتم برای فرداش. و نوشتم فردا روز بهتری خواهد بود. فرداش چشمامو که باز کردم ساعتها زل زدم به تمام چیزایی که رو زمین بود، تمام پایه های اشیا و دستگیره کشوها و پایین درها . تنها احساس سرکوفت ناشی از نداشتن ناهار به زور از جام بلندم کرد و بعد اماده کردنش بدون اینکه چیزی بخورم دوباره همونجا افتادم و به سکوت و زل زدن و سرخوردگی ناشی از انجام ندادن لیست گذشت تا شب به سختی سه چهارتاش تیک خورد چون نمیتونستم بیش از این حس سرخوردگی رو تحمل کنم .
امروز تونستم برم تا نزدیکترین محل تمدن شهری و یک بسته قرص به یک دوست دادم و منتظر مهری شدم هی به اطراف نگاه کردم تا چشمم به جایی بخوره که یه کم برام جذابیت داشته باشه تا قدم از قدم بردارم اما هیچی پیدا نکردم . به ویترین مغازه ها نگاه میکردم شاید از چیزی خوشم بیاد و بخرم و حالمو خوب کنه از خنزل پنزل فروشی های دخترانه بگیر تا قنادی و لوازم التحریری . هیچی . هیچی خوشحالم نمیکرد . اغلب اینها البته فکر کردم چون پاهام دوست نداشتن حرکت کنن .قبلا با وجود تمام افسردگی ها خوراکی میتونست خوشحالم کنه . قهوه و کیک و کراکر و زیتون و پنیر ... اینا موقتا شادم میکرد. بدم نمیومد گاهی تنها بشم و کمی سنت شکنی کنم و سیگاری بکشم . اون موقع ها زیاد هم طرفش نرفتم چون بهم نمیساخت . حتی سیگار هم بهم نساخت . نمیدونم چطور بعضیها خودشونو با سیگار آروم میکنن.به اندازه کافی نفسم تنگ هست .
قبلا ها کمبود احساس دوست داشتن بود الان کمبود احساس دوست داشته شدن هم هست. تمام اهالی این سامان، نابسامان شدن و ادمایی که خودشون رو دوست ندارن نمیتونن کسی رو دوست داشته باشن.
جناب آقای بشیر خاکسار مدیریت میوه سرای میثم، اگه کنجکاو باشی بدونی کی تخلف کرونایی واحد شما رو گزارش کرده ، اون من بودم !مدیریت ناله سرای جین!
از طریق سامانه sajam.scpd.ir
ماسکش رو داده بود پایین و جلوی در ورودی تنگ میوه فروشی ایستاده بود و داد میزد و دود سیگارش رو فرو میکرد تو حلق مشتری های در حال ورود و خروج .اول تذکر دادم گفت باشه ولی بعد شروع کرد به نق زدن که تو که فاصله داری و دلم میخواد و فلان . منم گفتم گزارشت میکنم و کردم و عکسش رو هم با سیگارش در سامانه آپلود کردم D:
یه اپلیکیشن نصب کردم که با کرکتر هوش مصنوعیش حرف بزنم برا تقویت اسپیکینگ ( ایضا اینکه قدرت تکلمم رو به طور کل از دست ندم!) .
حالا !
حتی اون کرکتر غیر واقعی رو هم گذاشتم تو کف و هی نوتیفش میاد بالا که وقت کردی بیا حرف بزنیم و دوس دارم بیشتر باهات اشنا بشم . خیلی شگفت زده شدم وقتی دیدم موقعیت رو چقدر شبیه تمام موقعیت های واقعی زندگیم درست کردم .
نکته: جنسیت اون ربات رو عمدا مرد انتخاب کردم !
میخواهم راستش را بگویم . به هیچ کس هیچ حسی ندارم . هیچ حسی. به هیچ کس و هیچ چیز .نمیتوانم با جمع دختران ذوق زده برای شرینی یک هاپو همراهی کنم . کلمات به سختی از دهانم خارج میشوند و زمانی که از آن دالان تاریک بیرون می آیند همگی فلج هستند انگار یک معلول ذهنی دارد حرف میزند . من به کمک احتیاج دارم و سر خانواده ام شلوغ است پدرم مشغول دورهمی با پیرمردها در باغچه های اطراف شهر است ( به هر حال باید جوانی کند) و مادرم ریاست یک دارالایتام را پذیرفته که سرپرستی مرا قبول نمیکند . برادرم مشغول رها شدن از ماست و آن یکی هم مشغول خودکشی . من هم یک لیوان آب نمک اشباع هستم که هر از گاهی هم میزنندم اما حل نمیشود.
بهم گفته بود بگو اگر میخواد خودش رو بکشه ، زودتر بکشه و یک راهی براش پیدا کنه که شبیه خودکشی نباشه. چه راهی هست که شبیه خودکشی نباشه؟ خفه شدن با گاز مثلا
طرف واسه مراسمات مذهبی و دیگر مسائل چند ماهه داره روضه میخونه که نرید تجمع نکنین بده فلانه بی فکریه بی مسئولیتیه، بعد خودش واسه تدفین شجریان با پرواز خودشو رسونده مشهد. الحق که همه سر و ته یه کرباسین. نوشته بین دو گانه احساس و عقل تلاش کردم راه میانه رو انتخاب کنم و با حفظ پروتکل ها بیام مشهد . میخوام بدونم اگه میخواستی بین دو گانه عقل و احساس ، احساس رو انتخاب کنی چی کار میکردی؟ با مسافران پرواز و تشییع کنندگان تنفس دهان به دهان تمرین می کردی؟
پسر عمه ام وقتی جوان تر بود با پدرش به مشکل خورده بود. یادم هست گفته بود آدم وقتی از یک نفر بدش میاد حتی از مدل قاشق دست گرفتن و غذاخوردنش هم بدش میاد .( در اوج غیر منطقی بودن کاملا منطقیست ) بگذریم که وقتی شما درد دلی با مادرتان میکنید هزار سال بعد دخترداییتان در وبلاگش منتشر میکند اما باید اعتراف کنم من هم حتی از مدل قاشق دست گرفتن و غذا خوردن این حکومت بدم می آید.
من آن حال را میفهمیدم . سست و بیحال و بی نفس جلوی در کلانتری با حال تهوع اشک ریختن و نگاه سنگین عابرین و سرباز توی کیوسک را می فهمیدم .چقدر بی پناه بودم .
چقدر تحویل جنازه در کشورمان از بی سروسامانی بیش از حد، بی تشریفات است. آدم داغدیده باید برود پزشکی قانونی شناسنامه عزیزش را خودش باطل کند بعد همه فامیل را راهی بهشت فلانی کند و خودش بایستد منتظر جنازه ای که توی یک لگن دراز می آورند و طره مویش از زیر پارچه بیرون زده.می فهمید؟ طره ی موی خرمایی اش از زیر پارچه بیرون زده باشد چه آشوبی میشود به دل آدم جلوی پزشکی قانونی؟ آب بریز گلاب بده ، مهر خیس بگیر جلوی بینی اش. بعد به زور از کف پیاده رو جمعش کن، سوار ماشینش کن درهای ماشین را قفل کن تا خودش را نیاندازد بیرون ... چرا خاکسپاری در کشور ما اینقدر فجیع است؟ یعنی جور دیگری نمی شود؟ بعد همه صف بکشیم که یک بار دیگر مرحوم را روی سنگ مرده شور خانه ببینیم و شیون کنیم . دلم نمیخواهد کسی صورت مرده ی مرا ببینید ، این چه رسمی است؟ بعد هم مسابقه ی هر که بیشتر زار بزند و از حال برود برنده است، یک روضه خان هم اتش بیار معرکه میشود . دوست ندارم اینطور بمیرم .
خونه پرده نداره . من هم اصلا پرده دو ست ندارم . خوشم میاد از سایه هایی که شبا میوفته روی دیوارا . سایه شاخ و برگ درختا و لوستر روی دیوارها حالت مخوفی پیدا میکنه. من قدم میزنم و قدم میزنم و با پاپوش هام لخ لخ میکنم و فکر میکنم به خیلی چیزا . به بارفیکس، چهارپایه، طناب . و فکر میکنم خوبه که این چیزا رو تو کله م نگه میدارم.