من جین هستم

دیوانگی

من جین هستم

دیوانگی


اگر  در  قبایل آدمخوارها  هم روزی به تکریم  زن و دختر و انسان و غیره  اختصاص داشته باشه  بنده فعلا غنیمت  میدونم  و به خودم میگیرم  . پس مبارک . برای خودم یواشکی  یک شال گربه ای خریدم .

الان هم دیدم علی  انصاریان  فوت کرد  خیلی  حالم گرفته شد  . طرفدارش نبودم اصلا نمیشناسم اینها رو ،  ولی جدای از انسانیت،   چون مردم   ناراحت میشن  منم غمگین میشم:(  

مراقب خودتون باشین  :(



خوبم  .یعنی حس میکنم  از این بدتر نمیشم . پس یعنی خوبم .  شاید  فردا  تتمه ی ماجرا  رو هم گذاشتم  پشت در . چیز زیادی هم نیست .



اجازه  بدهید حداقل این قسمتش را منتشر کنم که نکند خدا راستی راستی  با من  مشکل شخصی  دارد؟   که  این  آدمهای  عجیب غریب   را همش  تو ی  کاسه ی من   می گذارد ؟

 واقعا؟  واقعا  خدا  نشسته  از مغزش  کار می کشد  که  امروز  چطور  یا  به وسیله ی چه کسی  این آدم را  ناامید  کنم؟ 

مطمئنم این بار قبلش  معجون پسته  و شیر موزعسلی  چیزی  زده بود . کارش حرف  نداشت. معجزه ی این بارش  این است که دهانم  را دوخته . اما  شاید بالاخره باز شد. یعنی میخواست  چه چیز را  یاد بگیرم ؟ هرگز به احدالناسی  اعتماد نکن ؟ آسته برو آسته بیا و  مثل دزدها  صورتت رو  بپوشا ن  و مراقب  اثر انگشتت روی اشیاء  و ... و  دیگر  چیزها  باش ؟ 


 من  فقط در شوک  بدی  فرو رفتم . آدم اینطور مواقع باید به چیزی  ایمان  داشته باشد  تا سرپا بماند.یا کسانی  را  داشته باشد . شاید  بهتر باشد  سری به  برادرزاده ام  بزنم . تنها موجودی  توی دنیا که  فعلا  مرا  دوست دارد و حاضر است  با کمی اغماض  حتی  تختش  را به  من  بدهد و خودش  روی  زمین بخوابد . مهری همیشه بر این عقیده است که  خواهر برادر گوشت  هم  رو  میخورن  اما  استخوان هم رو  دور نمیندازن . به یک همچین چیزی دارم باور پیدا میکنم  اما نمیخواهم باور کنم . قبلا باورهای دیگری هم داشتم  که  نابودی اش را به چشم دیدم  .دیگر  هیچ چیز را باور نمیکنم  . شاید این بهترین کار برای  آدمهای  بی ایمانی مثل من باشد . 




دم _  دل شکستگی _  بازدم 

دم _  دل شکستگی _  بازدم

دم  _ دل شکستگی _  بازدم 



خیلی دلگیر  و  خسته ام  . خسته ام  . حتی برای  دلگیر  بودن  خسته ام . 






فقط  خدای  مومنان ( و نه  خدای ما )میدونه از  دیروز تا حالا چند برگ  پست چرکنویس کردم . دهانم باز نمیشه و  دلم میخواد به احترام خودم سکوت کنم  اما من اینجا  رو ساختم  چون  یک جایی داشته باشم تا حرف  بزنم  .



فکم رو قفل  کردم مبادا  حرفی از دهنم  بیرون بیاد و   زل زدم  به سقف . خودمو وقایع و آدما  رو  تماشا میکنم  . چقدر شبیه ایستگاه اتوبوسی ام که  هر کس  میاد میشینه  و  اتوبوسش که  اومد  سوار میشه و میره    . 




کنترلم  افتاده  دست یکی  دیگه  و متوجه وقایع اطرافم نیستم







" اشتیاق و هیجان برادرزاده ام  برای دیدنم ." 



عنوان :  مرگ تدریجی  یا  یک برنامه ی مدون  برای خودکشی



نوشته خودکشی چیزی رو  درست نمیکنه !   ... مثلا مشکل یکی فقر زیاد و  رنج گرسنگی و محرومیته ، وقتی بمیره همچنان گشنه س ؟ کارتون  خوابه ، اگه بمیره هنوزم کارتون خوابه؟ من اینا رو تو تخیلی ترین داستان های مذهبی هم نشنیدم . مثال بود دیگه . 

 از بی دقتی ادما تو حرف زدن عصبی میشم  . خودکشی یقینا مشکلات فعلی شما رو از بیخ پاک میکنه بحث فقط میتونه سر این باشه که آیا بابتش قیر داغ تو ماتحتتون میریزن یا نه . و راستشو بخواین  خدایی که  بخاطر ناتوانی  در ادامه زندگی قراره مث چی مجازاتتون کنه  یا چون صداش نکردین اونم کور و کر  و لال شده کمکتون  نکرده حالا هم که گنده تر از  دهنت حرف زدی و خودتو کشتی باید مجازات بشی ... خدای قشنگی نیست ، خدایی قشنگه یا خوفه؟

بیا بگو که جور دیگری هستی






فلان نویسنده ی بزرگ میگه بدبختی  ادمو بی رحم میکنه . الانم  اگه این دوتا بمیرن  من لااقل با خیال راحت میتونم بمیرم .



از عزیز الدین  نسفی  بخونید  درباره جهان های موازی. کرک و پرتون بریزه.  کشف الحقایق  ، مقصد الاقصی



عاشق صدای برادر زاده ام هستم . عاشق انرژیش  عاشق دنیایی که توش  زندگی  میکنه . طفلک  .  اونم یه روزی بزرگ میشه و وارد این دنیای گند میشه .